یک آقایی آمده دم در خانه مان و درباره یکی از همسایه های قدیمی پرس و جو کرده. گفته دخترشان بورسیه ی فلان جا شده و حالا باید تایید صلاحیتش کنند. مامان که ماجرا را تعریف میکند؛ با وجود حجم اطلاعات بالایی که میدهد و مشتاق است تا هرچه زودتر به خاطرشان بیاورم، 5 دقیقه طول میکشد تا هاله ای مبهم از خانواده محمودی ساکن واحد 6 در ذهنم شکل بگیرد. ده سال میشود که از اینجا نقل مکان کرده اند و واقعا چه توقعی هست که یادشان بیاورم؟ یک اوهوم کشدار میگویم و دوباره سرم را توی لپ تاب فرو میبرم و دلشوره کارهای عقب افتاده ام هی توی دلم ویراژ میدهد.

حالا هرکه از در وارد میشود یا کسی زنگ میزند مامان باز هم ماجرا را با همان هیجان تعریف میکند و میخواهد که همه خوب، مثل خودش یادشان بیاید که آقای محمودی کی بود و هی هم نشانی میدهد که دخترهایش عینکی بودند و زنش فیلان بود و شوهرش بیسار بود.

دارم فکر میکنم چقدر این ماجرا برای مامان هیجان انگیز و بزرگ است. مادری که یک زن خانه دار است و همه زندگی برایش در همین خانه خلاصه میشود. روزانه چند تا از این اتفاقات در درون و بیرون من می افتد؟ هزار هزارتا. عادت کرده ام صبح که چشمم را باز میکنم اولش بگویم خب خدا! امروز برایم چه خوابی دیده ای؟ و شب دیگر یادم نیاید که حال صبحم چطور بود؛ آنقدر که خسته باشم از کار و از حرف و از مشغولیت هایی که ماجرای آقای محمودی بین آنها گم است. در دنیای من خانواده آقای محمودی و دو دختر عینکی ریزه میزه شان لابلای قبض و پیچیدگی ها گم هستند و برای بخاطر آوردنشان باید 5 دقیقه بی وقفه فکر کنم و هی بگردم و بقیه خاطراتم را هم بهم بریزم تا آنها را از آن طبقات خیلی خیلی عقب و خاک خورده بایگانی حافظه ام پیدا کرده و بیرون بکشم. اما در دنیای بسیط مامان، آنها سر جای خودشان هستند، اصلا همه چیز منظم مثل دسته گل نشسته اند سرجایشان و مامان راحت میتواند به آنها دسترسی داشته باشد. در دنیای من زامبی ها دارند همه چیز را می بلعند و دنیای مامان، تمیز و شسته رفته منتظر مانده تا آدمها بیایند و بنشینند تویش.

پ ن:خنده دار میشود که بگویم من از قابلیت بالایی که حافظه دارد میترسم. از اینکه همه چیز را در خود خوب و دست نخورده حفظ میکند و فقط آمادگی اش برای یادآوردن اتفاقات اخیر بالاتر است. میترسم که آن روزهای وحشتناک همچنان درونم زنده باشند و نفس بکشند و اگر روزی دوباره سراغشان رفتم، آنجا، تهِ بایگانی انقدر سیاه و تیره باشد که دیگر راه برگشتم را پیدا نکنم.

منبع : یک ذهن مُشَبَّک |دنیای من، دنیای او
برچسب ها : دنیای ,محمودی ,میشود ,کرده ,آقای ,میدهد ,آقای محمودی